پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - پايان قرن بيستم، افول جبر باوري و آغاز بازتعريف هويت در دههي اخير - مرادى مجيد

پايان قرن بيستم، افول جبر باوري و آغاز بازتعريف هويت در دهه‌ي اخير
مرادى مجيد

دكتر رضوان سيد

در اوايل دهه‌ي نود، چشم‌انداز عمومي جهان در حال دگرگوني و درهم آميختگي بود. به گونه‌اي كه با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، بروز جنگ دوم خليج [فارس] و فزوني سوء روابط مسلمانان با جهان، نظريه‌ي هانتينگتون پيرامون برخورد تمدن‌ها و مرزهاي خونين اسلام ظهور كرد و پس از آن طرح‌هاي راهبردي با ابعاد فرهنگي مانند: گفت‌وگوي تمدن‌ها، نظام جديد جهاني، فرهنگ صلح و كثرت‌باوري فرهنگي و سياسي... و جهاني شدن مطرح گرديد.
كاري كه اسلام‌گرايان در دهه‌ي هشتاد كردند، اين بود كه به مناقشه در همه‌ي امور و بازنگري در مسلّمات و طرح پرسش بر خود و جهان روي آوردند. ديگر سلاح «جبر»ها در دست همه‌ي جريان‌ها منفجر شده و آنان در حال ترك مواضع خود در جبهه‌هاي ايدئولوژيك بودند. از اين رو اقليت افراطي از مبلغان قديمي يا جديد جبرنگري به عزلت كشيده شدند. اين اقليت شامل راديكال‌هاي ليبراليست جديد و راديكال‌هاي اسلام‌گرا مي‌شود. ليبراليست‌هاي جديد بر ايدئولوژيكي كردن نمودهاي جهاني شدن اصرار مي‌ورزند و دشمنانشان يعني راديكال‌هاي اسلام‌گرا بر تنزه‌طلبي و انفصال، پاي مي‌فشارند.
بين اين دو طرف، محيط‌هاي فكري، فرهنگي و ادبي، بر روي آفاق گسترده‌ي دگرگوني كه حامل احتمالات، امكانات و گزينه‌هاي متعددي است، گشوده شدند. اين گذرگاه عربي ـ اسلامي همانند هر گذرگاه ديگر، محل اختلاط چهره‌هاي برجسته و خطرها و گام‌هاي پيشرفت و پس‌رفت و ترديد و دست‌آويزي و نگراني است.
... آنچه ظاهر است، اقبال شديد به دگرگوني و تجدد و تجديد است. اسلام‌گرايان از دهه‌ي هفتاد به صدور [پيش‌نويس] قانون اساسي و اعلاميه‌هاي اسلامي درباره‌ي نظام دولت و حقوق بشر و حقوق زنان و كودكان اقدام كردند. اين اعلاميه‌ها و بيانيه‌ها در دهه‌ي نود به پديده‌اي عمومي در جهان عرب و اسلام تبديل شد. درست است كه اين بيانيه‌ها و اعلاميه‌ها پر از شرط و شروط و احتياطات و ملاحظات، نسبت به اعلاميه‌هاي جهاني است، اما در فضاي هويت، آگاهي‌اي صادر مي‌شود كه بازنگري انتقادي نسبت به گسست آگاهي سابق به‌شمار مي‌آيد؛ و افزون بر اين توجهي جدي به مشاركت در ارزش‌هاي معاصر و جهاني و مشاركت در برنامه‌هاي كاري و اولويت‌هاي اهتمام جهان امروز است.
اسلام‌گرايان نيز بار ديگر به بحث «مقاصد شريعت» كه ازدهه‌ي بيستم قرن بيستم تركش كرده بودند، بازگشتند. معناي اين كار اين است كه آنان به بازنگري در عوامل شكل‌دهنده‌ي سطح نخست از دو سطح جهان بيني ـ كه سطح تشخيص مفهوم هستي و رسالت است ـ اميدوار و مشتاقند. درست است كه اسلام‌گرايان در دهه‌ي شصتِ از قرن بيستم، از اسلام به عنوان بديل ديني و تمدني سخن مي‌گفتند؛ اما مقصود آنان، حاكميت بخشيدن دوباره‌ي اسلام در جهان اسلام بود و نه در همه‌ي جهان. اما امروزه اسلام‌گرايان برجسته‌اي كه از «مقاصد شريعت» سخن مي‌گويند، مي‌خواهند از اين راه به مسابقه‌ي رسمي در دايره‌ي ارزش‌هاي بزرگ جهاني وارد شوند.
هم‌چنين اسلام‌گراياني كه از چهره‌ي منفي‌اي كه هانتينگتون از اسلام تصوير كرده و ابزارهاي تبليغاتي جهان هر روزه آن را خوراك خود قرار داده‌اند آزرده خاطرند، در پس ايده‌هاي هويت‌گرايانه‌ي كلان تحصن نكردند، بلكه موضوعاتي مانند گفت‌وگوي تمدن‌ها و فرهنگ‌ها را بر مبناي داد و ستد و هم جواري و كثرت باوري و نسبي‌گرايي مطرح كردند و بدين ترتيب براي نخستين بار به طور جدي و تفهمي به گفت‌وگوي اسلام و مسيحيت وارد شدند. اما كساني كه درچارچوب «اسلامي سازي معرفت» كار مي‌كنند، به طور تدريجي از تعيين پيش شرط براي خود و جهان دست مي‌كشند و دشواره معرفتي را دشواره‌اي جهاني مي‌شمارند كه در آن بايد بين بي طرفي و واقع گرايي فرق گذاشت.
آيا معناي اين همه، رخ دادن تغيير در جهان بيني اسلام‌گرايان است؟
پاسخ به اين پرسش بزرگ چند چيز را اقتضا دارد:
نخست اين كه آنچه از يك دهه پيش شاهد آن هستيم، گذرگاهي سخت در حوزه‌ي فرهنگي ما در جهان است و چشم‌انداز متعيّن و نهايي نيست. و چه بسا چنين چيزي تا آنجا كه قابل پيش‌بيني است، اتفاق نيفتد و چه بسا اتفاق افتادنش اصلاً مطلوب هم نباشد.
دوم: اين كه جهان بيني غالب در نزد اسلام‌گرايان بر محور هويت قرار دارد و نشانه‌هاي آن گسست، قطعيت‌گرايي و تنزه‌طلبي است كه هنوز دو نشانه‌ي نخست تحقق نيافته است.
سوم: خواسته‌ي «تنزه‌طلبي» هنوز آشكار است، اگر چه غالب و حاكم نيست.
چهارم: به نظر مي‌رسد كه اسلام‌گرايان معتدل و افراطي و قوميت گرايان و چپ‌گرايان، از ترتيبات موجود در سطح جهاني ـ كه مانع از گشودگي مطلوب انديشه و آگاهي همه‌ي اينان به روي جهاني مي‌شود كه قدرت‌هاي ستمگر بر آن تسلط دارند ـ سخت نگرانند.
نمي‌توان تجاهل كرد از اين كه هويت آگاهي هم چنان نيرومند است. اين آگاهي مستقيماً به پديد آمدن احساسات و دريافت‌هاي تنزه‌طلبانه و تمايز خواهانه و انفصال جويانه‌اي مي‌انجامد كه معتقد به تهاجم فرهنگي و ضرورت خودنوسازي است و اين دو مقوله مخالف پيوستگي و ارتباط با ديگران است و در نتيجه‌ي چنين آگاهي‌اي عقايد معيني را در حوزه‌ي انديشه و فرهنگ تحميل مي‌كنند. امروزه ديگر بين فرهنگ‌ها هجوم، جنگ و يا وابستگي‌اي وجود ندارد و تجدد و نوسازي هم فردي نمي‌تواند باشد. بنابراين شخصيت متجدد، شخصيتي است كه در گفت‌وگو، مدام با ديگري ساخته مي‌شود و شكل مي‌گيرد و آگاهي و انديشه در نتيجه‌ي گفت‌وگوي داخلي بين نصوص و مقدسات و نمادها و تاريخ آن نظم و آهنگ نمي‌يابد، بلكه زماني نظم و آهنگ مي‌يابد كه عنصر خارجي متنوع و متكثر، به گفت‌وگو با اين انديشه‌ي مجهز به اين عناصر (فرهنگ) روي مي‌كند.
ابن تيميّه در كتاب «الردّ علي المنطقيين» در نقض سخن ارسطو مي‌گويد: موجود و حاضر و عيني، جزئي است و نه كلي. بنابراين سخن ارسطو درست نيست كه ماهيت بر وجود پيشي دارد. و نيز درست نيست گفته شود كه تعريف چيزي فرع بر تصور آن است، و اين سخن دقيق نيست كه من فكر مي‌كنم پس هستم و آنگاه تو نيز هستي. بلكه من و ديگري هم افق و هم حيثيتيم و در آنِ واحد هر كدام از ما، هم زاد خود را توليد مي‌كند و اين تناقض زماني است كه ديگري بدون تو، به تحقق خويش روي مي‌كند.
اين اشتياق براي ابراز وجود در جهان واقعيت اتفاق مي‌افتد كه عناصر آن در هم تنيده و انبوه و شانه به شانه‌ي هم ايستاده‌اند و انديشه و آگاهي انسان تحت تأثير مستقيم اين وضع است. از اين رو چالش پيوست يا گسست در انديشه و نه در فرهنگ، جريان مي‌يابد. بنابراين زمان سخن گفتن از فرهنگ هويت بحران‌زده گذشته است؛ و به عبارت دقيق‌تر صحبت از هويت آگاهي بحران‌زده نتيجه‌ي ترتيبات ناساز با جهان واقعيت است. به اين ترتيب راه‌حل‌هاي اين بحران‌ها بايد در حوزه‌ي درك واقعيت جست‌وجو شود و نه در حوزه‌ي فرهنگ تاريخي كه بسياري براي يافتن راه حل‌ها به آن پناه مي‌جويند.
چه بسا همه‌ي نمودهاي دگرگوني كه از آن سخن گفتيم، به معناي آن نيست كه به تحوّلي در جهان‌بيني يا در عالم فرهنگ رخ داده است. اما جبرباوري‌ها از بين رفته و ما در حال برون شد از بحران هستيم و در پي جستن ظرفيت‌هايي ديگر براي ابراز وجود.